جنگ عراق با ایران
می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... خبر این موضوع به سرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدتها اسباب خنده و شادمانی بود. جبهه که آمد، گفتند بچه است؛ بهتر است امدادگر شود هر کس می افتاد، داد می زد : امدادگر ... امدادگر اگر هم خودش نمی توانست، دیگران که اطرافش بودند، داد می زدند: امدادگر... امدادگر... ... خمپاره منفجر شد این بار همین بچه ی امدادگر افتاد رزمنده ها نمی دانستند چه کسی را صدا بزنند ولی خودش گفت: یا فاطمه... یا فاطمه... خدا چه می خورد؟! چه می پوشد؟! و در کجا منزل دارد؟! ندایی آمد که:او غم بندگانش را می خورد... گناهانشان را می پوشد... و در قلب شکسته آنان ساکن است... و ما چه حسابگرانه تسبیح مي گوييم!!! چشـم چــران : دیــده بـان عشــقِ حـوری : عـاشـق شهــادت بـودن کـَـلّـه پـَر : سنگــرسـاز لالــه زار : میــدانِ میــن برمی گـردم ! یـا با رخـت ، یـا با تخـت ، یـا با یـخ : یا زنـده میـمانم ، یـا مجـروح می شــوم ، یـا شهـید می شـوم . پیـــاز : مــداح گــُردان بـرادر عبـدالله : صـدا کـردن رزمنـده ای کـه اسمش را نمـی دانستــن بــرادر مُستحَـب : رزمنــده ای کـه بفهمـی نفهمــی محـاسن داشــت بـرادر واجــب : رزمنــده ای کـه محـاسن کـامل و بلنــدی داشــت بـوی چلـوکباب : بـوی شـب عملیـات تـرکش پـلو : عـدس پـلو تجــدیدی : مجـروح شـدن و بـه شهــادت نـرسیــدن پـلاستیک پلـو : غذایی که به جای ظرف ، داخل پلاستیک می ریختن و به خط می فـرستـادن هیـئتـی خـوردن : دستـه جمعـی تو یـه ظـرف غـذا خـوردن یکی از دوستان هنگام تحویل سال در کربلای ایران بود و چند تا عکس زیبا گرفته که در پایین متن مشاهده می کنید. عمری گذشت تجربه جدیدی اضافه شد به سربرگ های دفتر خاطرات زندگی... دوستان جدیدی به محفل دل های آریایی ما پیوست... سالی پر از خاطره،خاطرات بس شیرین چون عسل...و بس تلخ به تلخی بادام تلخ... قلب های زیادی عشقی نو در سینه پروراند... سنگ دل های زیادی دل های آینه عاشقان را به سنگ کین و مکر شکستند... روزگار گه بر وفق مرادمان بود و گه مخالف...اما... همه و همه و همه.....رسم زندگیست...که گذشت و سالی نو در پیش روی نهاد... زنده باد یاد کسانی که امروز پیش ما نیستند... بهروز باشند دوستانی که امروز در محضر گرمشان دلی گرم می کنیم برای روزگار سرد و یخ زده سختی های زندگی... به امید بیشتر شدن روزهای شاد زندگی...به امید لبخندی نو به روی صورت کودکان یتیم...به امید التیام زخم های جسم و روح آدم های انسان نه انسان نما ها... به امید دوستی و صمیمیت بیشتر بین دوستان و از بین رفتن کدورت دشمنان و صاف شدن تیرگی های دل هایمان... به امید موفقیت هم وطنان...به امید ایرانی آباد که افتخار همگی ما باشد و جبران اندکی از بهای خون پاک شهیدان... سال نو بر همه شما دوستان عزیز مبارک... در زندگی و معاشرت با دیگران نرم افزار باشیم نه سخت افزار.
هیچگاه قفل سی دی دل مردم را نشکنیم چون تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمیباشد.
چنانچه در کاری شکست خوردیم آن را shut down نکنیم بلکه آن را restart کنیم.
برای سیستم قلبمان ازمانیتور های flat استفاده کنیم.
برای فایل اسرار زندگی مان password بگذاریم و آن را hidden کنیم.
بر صفحه مشکلات مردم کلید F1 (help)باشیم.
خانه و دفترمان به روی مردم نیازمند open باشد.
تا حرف کسی تمام نشده اسپیکر خود را روشن نکنیم.
هنگام مشاهده ی خوبی ها بلافاصله کلیدprint screen را بزنیم و از آنها تصویر بگیریم.
چشم هایمان را روی عیب های مردم close کنیم.
برای این که از دیدن مانیتور زندگی بیشتر لذت ببریم کارت گرافیک بالا برای آن تهیه کنیم.
در case مستکبران و زورگویان سی دی رام نباشیم بلکه سی دی نا آرام باشیم.
قانون کپی رایت زندگی اجتماعی به ما اجازه نمی دهد که سی دی بدی ها و عیب های دیگران را رایت کنیم.
نمی توانم کلامی در موردش بنویسم و عاجزم
فقط از خداوند می خواهم که
خـدایا بالاتر از بهشت هم داری...؟!
برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم.پرسیدم بابت چی؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم.فردا خدمت می رسیم.
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...
یک بار دو نفر از رزمنده ها بر سر کولی گرفتن از سرباز عراقی شرط بندی کردند. در همین وقت سرباز مذکور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وی پرسید: تو قویتری یا من؟
سرباز عراقی بادی به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من، تو با این بدن ضعیف و لاغر مُردنی و تغذیه کم، اصلاً زوری نداری و من از تو خیلی قویترم!
برادر بسیجی به وی گفت: اگر راست میگویی که زورت زیاد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را میچرخانم تا ببینم زور چه کسی بیشتر است.
سرباز عراقی با نگاهی مردد، کمی درباره این پیشنهاد فکر کرد و سپس پذیرفت که او را پشت خود سوار کند و دور آشپزخانه بگرداند نوبت به برادر بسیجی که رسید، او به ظاهر قدری تلاش کرد و سپس گفت که متأسفانه نمیتواند آن هیکل گنده را بچرخاند!












| Design By : Mihantheme |


